خوابم می‌آید. دلم می‌خواست الان زیر پتو بودم. برای صبحانه دوتا تخم‌مرغ خوردم که از گلویم پایین نرفته. چایی هم خوردم که روی تخم‌مرغها گیر کرده و توی گلویم شلپ‌شولوپ می‌کند.  باید مشقهای فرانسه را بنویسم. کمی تاریخ هنر بخوانم. توی گروه مامان‌های هفتم بحثهای بیخودی در جریان است. نوتیفش را بستم ولی باز می‌روم و می‌خوانم. هر روز یکی می‌آید می‌پرسد چرا شش روز وسط امتحانها تعطیل است. یکی دیگر توضیح می‌دهد بخشنامه آموزش پرورش است به خاطر اعتکاف. دسته‌جمعی غر می‌زنند و تحلیل می‌کنند و دوباره فردا همین تکرار می‌شود. انگار کسی پستهای بقیه را نمی‌خواند. بابا هم زیاد پیام می‌دهد. از پریروز یاد گرفته از توی اینستاگرام برایم پست می‌فرستد توی واتساپ. اکثرشان درباره این است که چطور دوباره از یک لامپ سوخته استفاده کنیم و سخنرانی آخوندها. اولش باز می‌کردم بعد دیدم ممکن است توی سرچ اینستا تاثیر بگذارد و مجبور شوم کل روز پستهای لامپ و آخوند ببینم. شاید بهتر باشم آدامس بجوم.