آسیه ساعت شش و بیست دقیقهی عصر وقت سونوگرافی داشت. دور نافش درد میکرد و دکتر گفته بود باید سونو بدهی. آسیه از سونویی معروفی وقت نگرفته بود ولی صف سونوخواهان خیلی شلوغ بود. مسئول پذیرش به آسیه گفت مثانهتان باید پر باشد. آسیه از خانه دوتا لیوان آب خورده بود و مثانهاش نسبتا سرپر بود. نشست روی یک صندلی و سعی کرد زیاد تکان نخورد. نیم ساعت بعد فقط دو نفر از صف کم شده بود. آسیه از خانم کناریاش که یک قمقمه دستش بود پرسید مثانه باید چقدر پر باشه؟ در حدی که بریزه؟ خانم کناری گفت واسه شما داره میریزه؟ حالا برعکس من از یک ساعت پیش دوتا قمقمه پر خوردم هنوز احساس نمیکنم. شما بارداری؟ آسیه سرش را داد بالا. زن گفت من شاید باشم. البته آزمایش نشون نداد ولی دکتر گفت عقب انداختی یه سونو بده. خودم که احساس میکنم باردارم. دو شبه خواب میبینم دارم بچه شیر میدم. حتما یه چیزی هست دیگه. نه؟ آسیه لبخندی زد. زن ادامه داد. امیدوارم دختر باشه. بچه اول باید دختر باشه. نه؟ شما بچه داری؟ آسیه دوباره سرش را داد عقب. زن گفت خودت نخواستی یا شوهرت؟ من و شوهرم خیلی بچهدوستیم. مخصوصا شوهرم. خواهرزادههاش عاشقشن. خواهرزاده که داری؟ همان موقع منشی آسیه را صدا زد، دوست جدید آسیه چشمکی زد و گفت برو برو بعدش منم. آسیه با سر دوید توی اتاق سونو. خیلی دلش میخواست به دکتر بگوید هیچ جای دلم را فشار نده. تمام تمرکزش را گذاشته بود روی اینکه نشاشد روی تخت. دکتر چیزهایی گفت و یکی دیگر یادداشت کرد. آسیه پرسید چی دیدین؟ دکتر گفت چیز خاصی نیست. آسیه گفت نافم درد میکنه. دکتر گفت ممکنه گوارشی باشه. آسیه شکمش را با دستمال پاک کرد و با احتیاط از تخت پایین آمد. دوست جدید آسیه بلافاصله بعد از او وارد اتاق سونو شد و به هم لبخندی زدند. آسیه زود رفت دستشویی و با اینکه شلنگ روی زمین افتاده بود نشست و نفس راحتی کشید. نافش را کمی فشار داد ببیند هنوز درد میکند یا نه. درد میکرد. آسیه و دوست جدیدش با هم از دستشویی و اتاق دکتر آمدند بیرون. آسیه با ذوق پرسید چی شد؟ دوست جدیدش با بغض گفت کیست بود.
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است.