پنج‌شنبه‌ ظهرها گیتا از سر کار مستقیم می‌رفت خانه‌ی محمود. محمود معمولا آن ساعتها با دوست‌هایش رفته بود کافه. گیتا بعضی وقتها می‌رفت کافه با محمود و دوستهایش وقت می‌گذراند بعضی روزها هم دلش خانه می‌خواست. خانه محمود را دوست داشت. می‌رفت آنجا زیر کتری را روشن می‌کرد. لیوانهایی را که کل هفته روی میزها پهن بود و تهش چای و قهوه خشک شده بود، جمع می‌کرد توی سینک. کتابهای روی زمین را می‌گذاشت توی کتابخانه. خیلی خوشحال بود که دوست‌پسرش کتابخوان است و خوب اظهارنظر می‌کند. یک روز پنج‌شنبه که گیتا رسید خانه خیلی سردرد داشت. زنگ زد به محمود گفت عزیزم کی میای؟ محمود گفت میام. گیتا زیر کتری را روشن کرد و فکر کرد یک غذایی درست کند. سری به یخچال زد. غیر از چندتا پرتقال گندیده و یک شیشه رب نارنج چیزی ندید. فکر کرد یک چیزی آنلاین سفارش بدهد یا برود بیرون خرید کند؟  یک کاغذ گذاشت جلویش و لیست کارهای خانه‌ی محمود را نوشت.  جلوی بعضی کارها نوشت گ که یعنی گیتا. مثلا عوض کردن باتری ساعت یا دستمال کشیدن میز تلویزیون. یک عکس از لیستش گرفت و برای محمود فرستاد. محمود بعد از نیم ساعت نوشت این چیه؟ گیتا نوشت لیست کارهامون. محمود لایک کرد. گیتا چای را دم کرد و رفت زیر پتو. از ترس اینکه کتری خانه‌ی محمود بسوزد خوابش نبرد و فقط غلت زد. ساعت حدود هفت به محمود پیام داد نمیای؟ می‌خوام شام سفارش بدم. محمود نوشت ببین من شب یه مهمونی پسرونه دعوتم. اشکال نداره برم؟ گیتا نوشت اشکال نداره نری؟ من چهارساعته تنهام. محمود گفت باشه عزیزم میام پیشت. ساعت هشت گیتا یک سبد ماست و پنیر و نان سفارش داد. یک سیگار از سیگارهای محمود برداشت و چسبید به شوفاژ. هنوز تنها بود.