روزنوشتها
کاشکی دوستت نداشتم
ده روز از اعتراضات گذشته. دیشب سعی کردم تیرامیسو درست کنم. کاش سعی نمیکردم و اینهمه خامه و پنیر و قهوه را حیف نمیکردم. صبح میخواستیم به عنوان صبحانه بخوریمش. سفت سفت بود. هیچ قهوهای توی بیسکوییتها نفوذ نکرده بود. به لیلی نان پنیر دادم. خودم قهوه خوردم و گشنه بودم و حالم از هرچه پنیر و خامه بود به هم میخورد. سهتا کتلت داغ کردم و گذاشتم لای نان تست. به کارخانه که رسیدم ساعت هشت بود. جای پارک حسابی خالی بود. پارک کردم و نشستم توی ماشین همراه با آهنگ کاشکی دوستت نداشتم هایده چندگاز گنده به کتلتها زدم. حواسم نبود رژ لب قشنگ قرمزم پاک نشود. هنوز هم چک نکردم. جلوی در دستشویی یک دمپایی پارک کردند که یعنی با کفش نروید توالت. عمرا آن دمپایی را بپوشم. غیر از من دو نفر دیگر هم آمدند. یک مرد و یک زن که با همند. مرد خیلی هیز است. صندلی ماهیانه اجاره کردهاند. دیروز خیابانها خیلی شلوغتر شده بود. توی بیمارستان و مترو گاز اشکآور زدند. دیشب نشستیم فیلم جومانجی دیدیم که حواسمان پرت شود. لیلی امتحان زبان داشت و گفت بلدم. من هم واقعا حالش را ندارم در این شرایط بگویم برو درس بخوان. عصر رفت کلاس زومبا قرهایش را ریخت و برگشت نیم ساعت خواند و بعد گفت فیلم ببینیم. هوا آلوده است. غیر از لیلی که میرود امتحان میدهد بقیهی مدرسهها تعطیلند. از چشمهایم اشک میآید. نمیشود اسمش را گریه گذاشت. با اینکه غمگین و مضطربم.
بزنها
ایران میگوید اگر مردم اغتشاش کنند میزنیم. آمریکا میگوید اگر ایران معترضان را بزند میزنیم. اسرائیل میگوید بیدلیل میزنیم. ساعتشمار هم گذاشتند برایمان. دانشگاهها هنوز تعطیلند. مغازهها باز. مدارس نیمهباز. هوا نه آلوده است نه سرد. بهانه تعطیلی برودت هواست. برودت گفته امتحانات دانشگاه را هم میخواهند مجازی کنند. همه منتظریم. شبها گوشمان تیز است که صدای جنگنده بشنویم. روزها چشممان تیز است که ببینیم مردم کجا جمع میشوند و شعار میدهند. من زیاد اخبار نمیبینم که لیلی استرس نگیرد. سعی میکنم خبرها را بخوانم تا اینکه ویدئو ببینم. همهی استرسهای ریز و درشتی که این یک سال مدیریتشان کردم توی همین هفته برگشتهاند. آمریکا در عرض دو ساعت رهبر دیکتاتور ونزوئلا را دستگیر کرد. مردمشان خوشحالی کردند. آمریکا گفته فعلا خودش ونزوئلا را اداره میکند. یک سری دعا میکنند آمریکا ما را هم نجات دهد. یک سری میگویند نباید برای مستعمره آمریکا شدن دعا کنیم. یک سری میخواهند آمریکا ایران را نجات دهد و تقدیم پهلوی کنند. همه اینها توی توییتر مشغول دریدن همدیگرند. مردم عادی توی خیابان توی یک دنیای دیگرند.
مبل تختشو
بابا پیام داد بریم فرش بخریم. زنگ زدم به مامان گفت من یک مبل دیدم توی اینترنت آدرسش یافت آباده تو و با بابا برید بخرید. گفتم بابا به من گفته فرش. گفت خب فرش هم بخرید سر راه. دیگر حال نداشتم بگویم فرش و مبل را یک جا نمیفروشند. گفتم باشه. بابا زنگ زد تو رانندگی کن بیا دنبالم. با لیلی آماده شدیم رفتیم دنبالش. لیلی کلاه سرش بود و موها باز. بابا گفت شال سر کن یا نیا. لیلی شال سر کرد ولی همانطور موها باز. نشستم پشت فرمان در حالیکه میدانستم دعوا خواهد شد. از همان اول راه گوگل مپ را زدم و به بابا گفتم من از روی همین میرم. غیر از هفت هشت باری که ادرس داد و گفت از کدام لاین بروم بحث خاصی نداشتیم. چهل و پنج دقیقهای رسیدیم یافتآباد. آدرس مامان را پیدا کردیم. یک پاساژ شیک بود به اسم ارضی. مامان قیمت دیده بود پنج تومن. همانجا بابا یک پاف چسکی قیمت کرد گفت پنج. مبل چطور میتوانست پنج باشد؟ آنهم مبل تختشو. همه مغازههای پاساژ خالی بود. با مبلهای براق و طلایی و فروشندههایی که لم داده بودند ولی خوشتیپ بودند. مغازهدار گفت بفرمایید کدوم کار مدنظرتونه. کار مدنظرمان همانجا بود. بابا گفت چند؟ یارو گفت بذارید من براتون تخت کنم. مبل را کشید و در چند حرکت تخت شد. بابا گفت چند؟ یارو گفت بذارید من براتون جمع کنم ببینید. تخت را هل داد و در چند حرکت جمع شد. گفتم ما اونی رو میخوایم که جداجدا تخت میشه نه یه تیکه. گفت اونم هست بذارید براتون باز کنم. بابا گفت آقا چند؟ آقا همینجوری مبلها را تخت میکرد و مبل میکرد. گفت شما بپسند. بابا گفت من قیمت ندونم نمیتونم بپسندم. مرد گفت سی و پنج. بابا گفت چی؟ به من گفتن پنج تومن. من که همانجا نشستم. توی گروه خانوادگی نوشتم کی به بابا گفته مبل پنج تومنه؟ من چجوری به سیوپنج برسونمش. بابا داشت با مرد بحث میکرد که شما توی دیوار آگهی کردید پنج تومن. مرد میگفت ما آگهی کردیم ولی قیمت ندادیم. راست میگفت. مامان نوشت من توی دیوار همین مدل را دیدم پنج. رضا نوشت برگردید خانه سیو پنج زیاده. مرد رفت کالیته رنگهایش را آورد و گفت پارچه تدی هم دارند. بابا گفت تیدی چند؟ مرد یک قیمتی گفت. بابا بلند شد و از مغازه رفت بیرون. من و لیلی کالیته را بالا وپایین کردیم و دنبالش رفتیم بیرون. سوار ماشین که میشدیم بابا گفت ولش کن بریم فرش بخریم. گفتم از یافتآباد بریم مولوی؟ بابا گفت ولش کن یه روز دیگه بریم. توی راه برگشت بابا به لیلی گفت مهستی بذار. تا خود خانه مهستی گوش دادیم و غیر از هفت هشت باری که ادرس داد و با دست گفت از کدام لاین بروم بحثی نداشتیم. روز خوبی بود.
چهارشنبه کثافت
یک صفحه سفید روبهرویم باز است که شروع کنم به نوشتن. چندتا هم صفحه نصفه نصفه نوشته شده. سرم درد میکند. دیشب بد خوابیدم. گربه یک ساعتی روی در و دیوار میپرید و از هرچیزی یک صدایی درمیآورد. بعد از یک ساعت نشست پشت در و شروع کرد به چنگ کشیدن به در. رفتم در را باز کردم و آمد کنارم خوابید. چندبار از خوابهای عجیب پریدم. گلویم خشک بود و سر درد. ساعت شش با بدبختی بیدار شدم که بچه را راه بیندازم. امتحان زبان داشت. شش و چهل دقیقه از روی تخت پایین آمد و نشست با گربه بازی کردن. در حالیکه سرویسش ده دقیقه بعد میرسید. قهوه خوردم ولی همچنان سرم درد میکرد. اگر میخواستم به جای پارک برسم باید یک ربع به هشت از خانه میزدم بیرون ولی در عوض ساعت هفت و نیم با لباس و کاپشن دوباره رفتم زیر پتو و تا هشت و نیم خوابیدم. باز هم سرم بهتر نشد. فکر کردم با اسنپ بیایم کارخانه ولی اسنپ و تپسی هر دو گفتند بدهی ماه قبل را ندادی و وقتی صفحه پرداخت باز میشد خطا میداد. راه افتادم پیاده تا سر کوچه انجا سوار تاکسی شدم تا ایستگاه مترو. ایستگاه مترو کارتم را شارژکردم درحالیکه شارژ داشت. سه ایستگاه بعد بیمه پیاده شدم و رسیدم. خیلی آسان و ارزان. از وقتی آمدم فقط یک داستان نوشتم. سرم خوب نشده و فکر کنم تا نیم ساعت دیگر برگردم خانه. هوا طوسی است و از آن چهارشنبههای کثافت است. عصر هم باید بچه را ببرم چشمپزشکی. مامان هم زنگ زده بیا اینجا میرزا قاسمی بخوریم. در حالیکه من سیر دوست ندارم.
کس واقف ما نیست
بعضی روزها وسط روز یا صبح زود از خودم میپرسم «امروز میتونم چند نفر رو بزنم؟ یه نفر؟ دو نفر؟ یه لشگر.» امروز خیلی خستهام. انگار دیروز یک لشگر آدم را زدم در حالیکه نزدم. خیلی پیچیده است. دلم میخواسته بزنم. از صبح پر از خشمش بودم و شب با همان خشم خوابیدم. شاید توضیحش همین باشد. توضیح خستگی را میگویم. امروز نمیخواهم کسی را بزنم. میخواهم کسی کاری به کارم نداشته باشد. نگاهم نکند. زنگ نزند. سوال نپرسد. هی بروم تا آبدارخانه برای خودم چایی بریزم بنشینم با شکلاتی خرمایی چیزی بخورم. نگران چاق شدن هم نباشم. بچه پرسید کی میآیی؟ گفتم سه. گفت میخواهم بخوابم. گفتم بخواب. گفت ولی امتحان دارم نباید بخوابم. گفتم خب نخواب. استراحت کن. گفت گربه داره کونم رو گاز میگیره. دوتایی پشت تلفن خندیدیم. خیلی خوشحالم گربه داریم. خداحافظ.
لامپ و آخوند
خوابم میآید. دلم میخواست الان زیر پتو بودم. برای صبحانه دوتا تخممرغ خوردم که از گلویم پایین نرفته. چایی هم خوردم که روی تخممرغها گیر کرده و توی گلویم شلپشولوپ میکند. باید مشقهای فرانسه را بنویسم. کمی تاریخ هنر بخوانم. توی گروه مامانهای هفتم بحثهای بیخودی در جریان است. نوتیفش را بستم ولی باز میروم و میخوانم. هر روز یکی میآید میپرسد چرا شش روز وسط امتحانها تعطیل است. یکی دیگر توضیح میدهد بخشنامه آموزش پرورش است به خاطر اعتکاف. دستهجمعی غر میزنند و تحلیل میکنند و دوباره فردا همین تکرار میشود. انگار کسی پستهای بقیه را نمیخواند. بابا هم زیاد پیام میدهد. از پریروز یاد گرفته از توی اینستاگرام برایم پست میفرستد توی واتساپ. اکثرشان درباره این است که چطور دوباره از یک لامپ سوخته استفاده کنیم و سخنرانی آخوندها. اولش باز میکردم بعد دیدم ممکن است توی سرچ اینستا تاثیر بگذارد و مجبور شوم کل روز پستهای لامپ و آخوند ببینم. شاید بهتر باشم آدامس بجوم.