بعضی روزها وسط روز یا صبح زود از خودم می‌پرسم «امروز می‌تونم چند نفر رو بزنم؟ یه نفر؟ دو نفر؟ یه لشگر.» امروز خیلی خسته‌ام. انگار دیروز یک لشگر آدم را زدم در حالی‌که نزدم. خیلی پیچیده است. دلم می‌خواسته بزنم. از صبح پر از خشمش بودم و شب با همان خشم خوابیدم. شاید توضیحش همین باشد. توضیح خستگی را می‌گویم. امروز نمی‌خواهم کسی را بزنم. می‌خواهم کسی کاری به کارم نداشته باشد. نگاهم نکند. زنگ نزند. سوال نپرسد. هی بروم تا آبدارخانه برای خودم چایی بریزم بنشینم با شکلاتی خرمایی چیزی بخورم. نگران چاق شدن هم نباشم. بچه پرسید کی می‌آیی؟ گفتم سه. گفت می‌خواهم بخوابم. گفتم بخواب. گفت ولی امتحان دارم نباید بخوابم. گفتم خب نخواب. استراحت کن. گفت گربه داره کونم رو گاز می‌گیره. دوتایی پشت تلفن خندیدیم. خیلی خوشحالم گربه داریم. خداحافظ.