یک صفحه سفید روبه‌رویم باز است که شروع کنم به نوشتن. چندتا هم صفحه نصفه نصفه نوشته شده. سرم درد می‌کند. دیشب بد خوابیدم. گربه یک ساعتی روی در و دیوار می‌پرید و از هرچیزی یک صدایی درمی‌آورد. بعد از یک ساعت نشست پشت در و شروع کرد به چنگ کشیدن به در. رفتم در را باز کردم و آمد کنارم خوابید. چندبار از خوابهای عجیب پریدم. گلویم خشک بود و سر درد. ساعت شش با بدبختی بیدار شدم که بچه را راه بیندازم. امتحان زبان داشت. شش و چهل دقیقه از روی تخت پایین آمد و نشست با گربه بازی کردن. در حالی‌که سرویسش ده دقیقه بعد می‌رسید. قهوه خوردم ولی همچنان سرم درد می‌کرد. اگر می‌خواستم به جای پارک برسم باید یک ربع به هشت از خانه می‌زدم بیرون ولی در عوض ساعت هفت و نیم با لباس و کاپشن دوباره رفتم زیر پتو و تا هشت و نیم خوابیدم. باز هم سرم بهتر نشد. فکر کردم با اسنپ بیایم کارخانه ولی اسنپ و تپسی هر دو گفتند بدهی ماه قبل را ندادی و وقتی صفحه پرداخت باز می‌شد خطا می‌داد. راه افتادم پیاده تا سر کوچه انجا سوار تاکسی شدم تا ایستگاه مترو. ایستگاه مترو کارتم را شارژکردم درحالیکه شارژ داشت. سه ایستگاه بعد بیمه پیاده شدم و رسیدم. خیلی آسان و ارزان. از وقتی آمدم فقط یک داستان نوشتم. سرم خوب نشده و فکر کنم تا نیم ساعت دیگر برگردم خانه. هوا طوسی است و از آن چهارشنبه‌های کثافت است. عصر هم باید بچه را ببرم چشم‌پزشکی. مامان هم زنگ زده بیا اینجا میرزا قاسمی بخوریم. در حالیکه من سیر دوست ندارم.