ده روز از اعتراضات گذشته. دیشب سعی کردم تیرامیسو درست کنم. کاش سعی نمی‌کردم و اینهمه خامه و پنیر و قهوه را حیف نمی‌کردم. صبح می‌خواستیم به عنوان صبحانه بخوریمش. سفت سفت بود. هیچ قهوه‌ای توی بیسکوییت‌ها نفوذ نکرده بود. به لیلی نان پنیر دادم. خودم قهوه خوردم و گشنه بودم و حالم از هرچه پنیر و خامه بود به هم می‌خورد. سه‌تا کتلت داغ کردم و گذاشتم لای نان تست. به کارخانه که رسیدم ساعت هشت بود. جای پارک حسابی خالی بود. پارک کردم و نشستم توی ماشین همراه با آهنگ کاشکی دوستت نداشتم هایده چندگاز گنده به کتلت‌ها زدم. حواسم نبود رژ لب قشنگ قرمزم پاک نشود. هنوز هم چک نکردم. جلوی در دستشویی یک دمپایی پارک کردند که یعنی با کفش نروید توالت. عمرا آن دمپایی را بپوشم. غیر از من دو نفر دیگر هم آمدند. یک مرد و یک زن که با همند. مرد خیلی هیز است. صندلی ماهیانه اجاره کرده‌اند. دیروز خیابانها خیلی شلوغ‌تر شده بود. توی بیمارستان و مترو گاز اشک‌آور زدند. دم همه‌ی آنهایی که می‌روند توی خیابان گرم. ما فقط از دور نگاه می‌کنیم و شاید چندتا شعار از پنجره. که آن هم لیلی پنیک می‌کند و می‌گوید نده. دیشب نشستیم فیلم جومانجی دیدیم که حواسمان پرت شود. لیلی امتحان زبان داشت و گفت بلدم. من هم واقعا حالش را ندارم در این شرایط بگویم برو درس بخوان. عصر رفت کلاس زومبا قرهایش را ریخت و برگشت نیم ساعت خواند و بعد گفت فیلم ببینیم. هوا آلوده است. غیر از لیلی که می‌رود امتحان می‌دهد بقیه‌ی مدرسه‌ها تعطیلند. از چشم‌هایم اشک می‌آید. نمی‌شود اسمش را گریه گذاشت. با اینکه غمگین و مضطربم.